آروشاآروشا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
آرشینآرشین، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

مادرانه ای برای دخترم

آنچه گذشت ...

1394/1/22 10:53
338 بازدید
اشتراک گذاری

      ما هم متاسفانه سال جدید رو با مریضی دختر گلم شروع کردیم. مریضی که حدود 10 روز طول کشید و هم دخترم و هم ما رو حسابی خسته و درمونده کرده بود. خداروشکر که دخترگلم سلامتیش رو به دست آورد و  دوباره خونه مون رو با شیرین زبونی ها و شیطنت هاش سبز کرد. وقتی می دیدم سالمی و شیطونی میکنی، پیش خودم میگفتم تو سالم باش همه شیطنت ها و بازیگوشیهات رو من به دل و جون میخرم. تو فقط سالم باش همه دنیام مال تو که اگر مریض باشی میخوام دنیا نباشه. محبت

 

      دیروز عمه نسرین گل به خونمون اومده بود. عمه به شما میگفت آروشا جان چرا توی تختت نمیخوابی شما هم جواب دادی: خسته میشم. بعد دوباره گفتیم چرا خسته میشی. گفتی: مهم نیست. مارو میگی  هم خندمون گرفته بود و هم کلی متعجب مونده بودیم که، آیا شما معنی حرفهایی که میگی رو میدونی؟ آخه عزیز دل مامان، بعضی وقتها حرفهایی میزنی که من باورم نمیشه شما فقط 23 ماهتونه.

 

شیرینی های دخترکم

 

      چند روز پیش با اصرار کمی بهش کرم دادم. وقتی بهش گفتم مامانی کرم ها رو نباید به جایی بمالی. به دست و صورتت بمال. میگه: کرم رو نباید جایی بمالی اگه بمالی مامان عصب (عصبانی) میشه. مامان فدای این شیرین زبونیهات که دلش براشون ضعف میکنه.بغلبوس

 

     صبح از خواب بیدار شده. از من میپرسه. بابا کو؟ بهش میگم: توی اتاق خوابیده. بریم بیدارش کنیم. به من میگه: بریم بخوریمش. خنده

 

     بعضی وقتها که کار اشتباهی انجام میده, وقتی بابا بهش میگه آروشا چیکار میکنی؟ به باباش میگه: برو چایی بریز. نشوندمش روی میز غذاش و بهش کمی بیسکوییت و شیر دادم. کمی از شیر رو خورده و کمی رو روی سینی غذاش ریخته. بهش میگم آروشا جان چرا شیرها رو ریختی؟ بیا بریم دستات رو بشورم. به من میگه: برو برو سیباس (لباس) بپوش. میگم من نمیخوام لباس بپوشم. به میگه: برو غذا درست کن. (یه جورایی ما رو می فرسته دنبال نخود سیاه)! قه قهه

 

     رفته توی اتاق خواب. دیده باباش اونجا خوابیده. اومده بیرون و با یک زبون شیرین و کلمات بریده بریده بهم میگه: بابا خوابه هنوز. بابا خواب هنوز. بابا هنوز خوابیده.

 

      برای ناهار مرغ و سیب زمینی و سبزیجات پختم. ریختم توی کاسه و بهش دادم بخوره. بهم میگه گوشتش کو؟ بهش گوشت مرغ رو نشون دادم میگم:  اینه هاش. میگه: اینکه گوشت نیست!!!!!!!!!!!!   تعجب

 

      آروشا جان شما از این جمله های بامزه و قصار خیلی میگی که نوشتن تک تکشون برام سخته. امیدوارم نوشتن همین خاطرات کوچیک، بهانه ای باشه تا بعدها با خوندنشون خنده ای بر لبها و صورت ماهت بشینه.

پسندها (2)

نظرات (2)

دومین جشنواره تولید کتابهای صوتی
19 اردیبهشت 94 11:16
با سلام دوست عزیز... از شما دعوت می شود تا در دومین جشنواره تولید کتابهای صوتی برای کوکان ونوجوان نابینا شرکت فرمائید. همچنین خواهشمند است عنوان «همکار افتخاری» ما را جهت کمک دراجرای این برنامه پذیرا باشید.
مامانی غزل جون
5 خرداد 94 8:15
عزیزمممممممممممم قربون شیرین زبونی هات
✿مامان آروشا و آرشین✿
پاسخ
ممنون عزیزم . شما هم غزل خانوم من رو ببوسین.